خداوندی که نوع بشر را برای پیمودن راه کمال و سعادت آفریده، برای ارائه طریق، و ایصال به مطلوب پیامبرانی را که متکی به نیروی وحی و دارای مقام عصمت هستند، مبعوث کرده و برای تداوم این راه بعد از رحلت پیامبران، جانشینان معصومی برای آنان قرار داده که جامعه انسانیت را در مسئله ارائه طریق، و ایصال به مطلوب کمک کند، و به یقین بدون آن، این هدف ناتمام خواهد ماند.[1]
یکی از زمینههای دستیابی به هدف فوق تشکیل حکومت است. از این رو، پیامبران پیشین تا آنجا که شرایط اجازه میداد، درصدد تشکیل حکومت دینی بودند. پیامبر بزرگ اسلام صلّی الله علیه وآله وسلّم نیز در نخستین فرصت، اقدام به تشکیل حکومت اسلامی در مدینه کرد و خود شخصاً رهبری این حکومت را به عهده گرفت.
آن حضرت برای ادامه خطّ حاکمیت صالحان به فرمان الهی در روز عید غدیر خم، علی علیه السلام را به جانشینی خود و امامت مردم پس از خویش منصوب کرد. از این رو، در روایات ما، از ولایت و رهبری، به عظمت یاد شده است.[2]
متأسّفانه پس از رسول خدا صلّی الله علیه وآله وسلّم، رهبری امّت اسلامی در جایگاه اصلّی خویش قرار نگرفت و امیر مؤمنان علی علیه السلام را از خلافت دور نگه داشتند؛ ولی آن حضرت هر زمان که فرصتی دست میداد، بر حقّ حاکمیت خویش پای میفشرد، و خود را سزاوارتر از همه به خلافت اسلامی میشمرد.[3]
غرض اینکه آمیخته بودن مسائل امامت با بحث حکومت و زعامت مسلمین مطلبی نیست که قابل شک و تردید باشد؛ زیرا در همه جا آثار آمیزش این دو به چشم میخورد؛ این امر در آیات و روایات اسلامی و در تاریخ زندگی شخص پیامبر صلّی الله علیه وآله وسلّم و پیشوایان بزرگ دین، و در طبیعت احکام اسلام به وضوح دیده میشود.[4]
در اینجا این سؤال را باید مطرح کرد: آیا امام علی علیه السلام در نهج البلاغه و خطبههایش به خلافت بلا فصل خود اشاره فرموده است یا نه؟
و در پاسخ آن باید گفت: در بسیاری از موارد نهج البلاغه به این مطلب اشاره شده است از جمله عبارتهای خطبه 2 و 97 و 144و 93 و 94 و 109 و 120 و 154 و 239 و 150 و خطبههای دیگر میتوانیم اشاره به این حقیقت را بیابیم.[5]
آری در نهج البلاغه نیز تعبیرات زیادی دیده میشود که نشان میدهد مسئله «امامت» جدا از مسئله «خلافت» و «حکومت» نیست. لیکن دشمنان اهل بیت علیهم السلام حق آنان را غصب کردند؛ این حق چیزی جز «حکومت عدل اسلامی» نیست.[6]
نگاشته حاضر به شرح اشارههای حضرت علی علیه السلام در نهج البلاغه و خطبههایش نسبت به مسئله خلافت و ولایت میپردازد.
مقام ممتاز اهل بیت علیهم السلام
امام علی علیه السلام در خطبه دوم نهج البلاغه توصیفی از آل پیامبر و امامان اهل بیت علیهم السلام میکند و در عبارتهای کوتاه و بسیار پرمعنی در چهار جمله، موقعیت آنان را بعد از پیامبر صلّی الله علیه وآله وسلّم روشن میسازد و میفرماید: «هُمْ مَوْضِعُ سِرَّهِ، وَلَجَأُ أَمْرِهِ، وَعَیبَةُ عِلْمِهِ، وَمَوْئِلُ حُکمِهِ؛ آنها محلّ اسرار خدایند و پناهگاه فرمان او و ظرف علم او و مرجع احکامش».
در جمله اوّل این حقیقت بازگو شده است که اسرار الهی نزد آنهاست. بدیهی است کسی که میخواهد رهبری دین الهی را به عهده داشته باشد، باید از تمام اسرار آن با خبر باشد. چرا که بدون آن پیشبینیهای صحیح را در امر هدایت و تدبیر و نظم امور آنان، نمیتواند بر عهده بگیرد. به خصوص اینکه رهبری آنها مربوط به زمان خاصی نبوده است و به تمام تاریخ بشریت نظر داشته است. در بحث علم غیب پیامبر و پیشوایان معصوم نیز گفتهایم که بخشی از علم غیب، اساس رهبری آنان را تشکیل میدهد و بدون آن، امر رهبری ناقص خواهد بود.[7]
در جمله دوم نشان داده شده که آنها پناهگاه امر الهی هستند. ظاهر جملههای قبل و بعد نشان میدهد که این جمله نظر به فرمانهای تشریعی خداوند دارد، که مردم در کسب این اوامر و اطاعت از آنها باید به پیشوایان معصوم از اهل بیت پیامبر علیهم السلام پناه ببرند.
جمله سوم، آنها را صندوقچه علوم الهی میشمارد، نه تنها اسرار و نه تنها اوامر، بلکه تمام علومی که برای هدایت انسانها لازم و ضروری است و یا به نحوی در آن دخالت دارد، در این صندوقچهها نهفته شده است.
در جمله چهارم، آنها مرجع احکام الهی شمرده شدهاند که مردم در اختلافاتشان چه از نظر فکری و چه از نظر قضایی باید به آنها مراجعه کنند تا رفع اختلاف و حلّ مشکل شود.[8]
صاحبان مقام ولایت و خلافت
آن حضرت بار دیگر به بیان اوصاف آل محمّد صلّی الله علیه وآله وسلّم با تعبیرات صریحتر و آشکارتری بازمیگردد و مقام والا و حقوق از دست رفته آنان را در عباراتی کوتاه و پر معنی همانگونه که راه و رسم آن حضرت است بازگو میکند و میفرماید: «لایقاسُ بِآلِ محمّد صلّی الله علیه وآله وسلّم مِنْ هذِهِ الْأُمَّةِ أَحَدٌ ... هُمْ أَسَاسُ الدینِ، وَعِمَادُ الْیقِینِ، إِلَیهِمْ یفِی الْغَالی، وَبِهِمْ یلْحَقُ التَّالی وَلَهُمْ خَصَائِصُ حَقّ الْوِلایةِ، وَفِیهِمْ الْوَصِیةُ وَالْوِرَاثَة؛ الآنَ إِذْ رَجَعَ الْحَقُّ إِلَی أَهْلِهِ وَنُقِلَ إِلَی مُنْتَقَلِهِ؛ احدی از این امّت را با آل محمّد مقایسه نتوان کرد ... آنها اساس دینند و ارکان یقین، غلوّ کننده به سوی آنان بازمیگردد و عقبمانده به آنان ملحق میشود، ویژگیهای ولایت و حکومت مخصوص آنهاست و وصیت و وراثت [پیامبر] تنها در آنهاست، ولی هم اکنون که حقّ به اهلش بازگشته و به جایگاه اصلّیاش منتقل شده [چرا کوتاهی و سستی میکنند و قدر این نعمت عظیم را نمیشناسند؟]».[9]
مقدّم داشتن «لَهُمْ» در جمله «وَلَهُمْ خَصَائِصُ حَقّ الْوِلایةِ» اشاره به این است که این ویژگیها (ولایت و حکومت) منحصر به آنهاست.
چگونه از همه شایستهتر نباشند درحالیکه آنها اساس دین و ستون یقینند و اسلام راستین و ناب محمّدی را خالی از هرگونه افراط و تفریط عرضه میکنند و نعمتهای وجودی آنها بر همگان جریان دارد.
درست به همین دلیل: «وَفِیهِمْ الْوَصِیةُ وَالْوِرَاثَة؛ وصیت پیامبر و وراثت خلافت او در آنهاست».
اگر پیامبر درباره آنان وصیت کرد و پیشوایی خلق را به آنان سپرد، به خاطر همین واقعیتها بود نه مسئله پیوند خویشاوندی و نسب.
پیداست که منظور از وصیت و وراثت در اینجا مقام خلافت و نبوّت است و حتّی کسانی که ارث را در اینجا به معنی ارث علوم پیامبر صلّی الله علیه وآله وسلّم گرفتهاند، نتیجهاش شایستگی آنها برای احراز این مقام است. چرا که پیشوای خلق باید وارث علوم پیامبر صلّی الله علیه وآله وسلّم باشد و جانشین او همان وصی اوست. زیرا معلوم است که ارث اموال، افتخاری نیست و وصیت در مسائل شخصی و عادی، مطلب مهمّی محسوب نمیشود و آنها که تلاش کردهاند وصیت و وراثت را به اینگونه معانی تفسیر کنند در واقع گرفتار تعصّبها و تحت تأثیر پیشداوریها بودهاند. زیرا آنچه میتواند همردیف «أَسَاسُ الدینِ، وَعِمَادُ الْیقِینِ و"خَصَائِصُ حَقّ الْوِلایةِ"» واقع شود همان مسئله خلافت و جانشینی رسول اللّه صلّی الله علیه وآله وسلّم است و غیر آن شایسته نیست که همردیف این امور گردد.
سرانجام در آخرین جمله، گویی مردم قدرنشناس زمان خود را مخاطب ساخته و میفرماید: «الآنَ إِذْ رَجَعَ الْحَقُّ إِلَی أَهْلِهِ وَنُقِلَ إِلَی مُنْتَقَلِهِ؛ هماکنون که حقّ به اهلش بازگشته و به جایگاه اصلّی منتقل شده چرا کوتاهی و سستی و پراکندگی دارید و قدر این نعمت عظیم را نمیشناسید؟!».[10]
از آنچه در بالا درباره وصیت و وراثت گفته شد، به خوبی روشن میشود که منظور از حقّ در اینجا همان حقّ خلافت و ولایت است، که اهل بیت علیهم السلام نسبت به آن از همه شایستهتر بودند و در واقع قبایی بود که تنها به قامت آنها راست میآمد.[11]
پیشوایان هدایت
امام علیه السلام در بخش پایانی خطبه 97 نهج البلاغه، رهبرانی را که هرگز گمراه نمیشوند به یارانش معرّفی میکند، تا دست از دامن آنها برندارند و در پرتو آنان راه رستگاری را بیابند. آن حضرت میفرماید: «انْظُرُوا أَهْلَ بَیتِ نَبِیکمْ فَالْزَمُوا سَمْتَهُمْ، وَاتَّبِعُوا أَثَرَهُمْ، فَلَنْ یخْرِجُوکمْ مِنْ هُدًی، وَلَنْ یعِیدُوکمْ فِی رَدًی؛ به اهل بیت پیامبرتان نگاه کنید! از همان سو که آنها گام برمیدارند، گام بردارید؛ و قدم در جای قدمهای آنها بگذارید! [و بدانید] آنها هرگز شما را از جاده هدایت بیرون نمیبرند و به پستی و هلاکت نمیکشانند!».
این سخن، در واقع اشاره به همان حدیث «ثقلین»[12] است که پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله وسلّم در آن حدیث متواتر، بدان اشاره فرمود که اگر دست از دامان قرآن و اهل بیت برندارید، هرگز گمراه نخواهید شد. روشن است که منظور از اهل بیت در اینجا همان امامان معصوم است که به مفاد آیه شریفه «إِنَّما یرِیدُ اللَّهُ لِیذْهِبَ عَنْکمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیتِ وَیطَهِّرَکمْ تَطْهِیراً»[13] خداوند آنها را از هر گونه رجس و پلیدی و گناه برکنار ساخته و از هر نظر پاک نموده است».
سپس این دستور کلّی و اجمالی را باز میکند و شرح میدهد؛ میفرماید: «فَإِنْ لَبَدُوا فَالْبُدوا وَإِنْ نَهَضُوا فَانْهَضُوا؛ اگر آنها توقّف کردند، توقّف کنید و اگر آنها قیام کردند قیام کنید!».
به یقین شرایط زمانها و مکانها متفاوت است؛ در آنجا که شرایط ایجاب میکند، قیام کنند و وارد معرکه جهاد شوند، سکوت و سکون سبب بدبختی است و آنجا که شرایط، اجازه قیام نمیدهد، قیام کردن، مایه خسران و هدر دادن نیروهاست.
ائمه معصومین علیهم السلام به خوبی این شرایط را میشناسند و طبق آن حرکت میکنند و هرگونه تخلّف از روش آنان مایه عقبافتادگی است.
و سرانجام با دو جمله دیگر این سخن را تکمیل میکند. میفرماید: «وَلَا تَسْبِقُوهُمْ فَتَضِلُّوا، وَلَا تَتَأَخَّرُوا عَنْهُمْ فَتَهْلِکوا؛ از آنها سبقت نگیرید که گمراه میشوید! و از آنان عقب نمانید که هلاک خواهید شد!».
همیشه و در هر جامعه ای افراد افراطی و تفریطی یافت میشوند؛ افراطگرایان روش پیشوایان راستین را کند میشمردند و بر آنها سبقت میگیرند و جامعه را به تباهی میکشند و به عکس، تفریطگرایان حرکت پیشوایان را تند میپندارند و به بهانه حزم و دوراندیشی و احتیاط، از آنها عقب میافتند؛ هم خود را هلاک میکنند و هم جامعه را گرفتار نابسامانی.[14]
حاکمیت شایسته
امام علیه السلام در پایان خطبه 144 نهج البلاغه، به حدیث معروف پیامبر صلّی الله علیه وآله وسلّم درباره انحصار امامت به قریش و فرزندان هاشم اشاره کرده، میفرماید: «إِنَ الْأَئِمَّةَ مِنْ قُرَیشٍ غُرِسُوا فِی هذَا الْبَطْنِ مِنْ هَاشِمٍ؛ لَاتَصْلُحُ عَلَی سِوَاهُمْ، وَلَا تَصْلُحُ الْوُلَاةُ مِنْ غَیرِهِمْ؛ به یقین امامان از قریش هستند و درخت وجودشان در سرزمین این نسل از «هاشم» غرس شده است، این مقام درخور دیگران نیست و زمامداران غیر از آنها، شایستگی ولایت و امامت را ندارند».
امام علیه السلام با این بیان، اشاره به حدیث معروف پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله وسلّم دارد، که میفرماید: «الْأَئِمَّةُ مِنْ قُرَیشٍ؛ امامان از قریش هستند».[15] سپس آن را به شاخه خاص «بنی هاشم» منحصر کرده و روشن میسازد که مدعیان خلافت و امامت غیر از بنی هاشم، شایستگی این مقام را ندارند. لذا برای پیدا کردن امامان واقعی، باید هر زمان در بنی هاشم جستجو کرد.[16]
حقّ آشکار!
امام علیه السلام در خطبه 154 نهج البلاغه میفرماید: «وَنَاظِرُ قَلْبِ اللَّبِیبِ بِهِ یبْصِرُ أَمَدَهُ، وَیعْرِفُ غَوْرَهُ وَنَجْدَهُ؛ عاقل با چشم دل، پایان کار را مینگرد و اعماق و بلندیهای آن را درک میکند».
اشاره به اینکه انسان عاقل به ظواهر امر قناعت نمیکند؛ بلکه سعی میکند فراز و نشیبها و عاقب کار را بنگرد و مسیر خود را به درستی تعیین کند؛ از بیراهه نرود و در کنار پرتگاهها گام برندارد.
سپس میافزاید: «دَاعٍ دَعَا، وَرَاعٍ رَعَی، فَاسْتَجِیبُوا لِلدَّاعِی، وَاتَّبِعُوا الرَّاعِی؛ دعوت کننده ای دعوت [به حق] کرد و رهبری به امر سرپرستی قیام نمود، اکنون بر شما لازم است دعوت او را اجابت کنید و از رهبرتان پیروی نمایید».
روشن است که منظور از دعوتکننده، پیامبر اسلام صلّی الله علیه وآله وسلّم است که اساس و بنیان اسلام را بنا نهاد و منظور از راعی، امام أمیر المؤمنین علیه السلام است که سرپرستی امّت را به فرمان خدا و پیامبر صلّی الله علیه وآله وسلّم بر عهده گرفت.
سخنان بالا اشاره به آن دارد که اگر با دقت بنگرید هم پیامبر خدا صلّی الله علیه وآله وسلّم را میشناسید و هم جانشین به حق او را و با شناخت آن دو بزرگوار، تردید و تأملی در اجابت دعوت و پیروی از رهبر باقی نخواهد ماند.[17]
شایستگی حضرت علی علیه السلام برای خلافت
امام علیه السلام در آغاز خطبه 120 نهج البلاغه، سخن از علومی به میان میآورد که از پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله وسلّم آموخته است میفرماید: «تَاللَّهِ لَقَدْ عُلّمْتُ تَبْلِیغَ الرّسَالاتِ، وَإِتْمَامَ الْعِدَاتِ، وَتَمَامَ الْکلِمَات؛ به خدا سوگند، تبلیغ رسالتها و وفای به وعدهها و تفسیر کلمات [الهی] به من آموخته شده است».
این احتمال در تفسیر جملههای بالا وجود دارد که امام علیه السلام میفرماید: من از همه شایستهتر به خلافت پیامبرم. زیرا روش تبلیغ رسالات آن حضرت، و تحقق بخشیدن به وعدههای آن بزرگوار، و تفسیر و تکمیل کلماتش به من آموخته شده است؛ بنابراین به خوبی میتوانم وظیفه خلافت را انجام دهم.
در حدیث نبوی معروف نیز آمده است که پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله وسلّم به علی علیه السلام فرمود: «أَنْتَ وَصِیی وَأَخِی فِی الدُّنْیا وَالْآخِرَةِ تَقْضِی دَینِی وَتُنْجِزُ عِدَاتِی؛ تو وصی من، و برادر من در دنیا و آخرتی، دین مرا ادا میکنی و وعدههای مرا وفا مینمایی».[18]
امام در ادامه میفرماید: «وَعِنْدَنَا أَهْلَ الْبَیتِ أَبْوَابُ الْحُکمِ وَضِیاءُ الْأَمْر؛ نزد ما اهل بیت، درهای حکمت و احکام الهی و اسباب روشنایی امور است».
«حُکم» - به ضم حاء - به معنی «حکومت و داوری» است. بنابراین منظور از جمله، این است که طرق تدبیر حکومت و اقامه عدل و امنیت نزد اهل بیت علیهم السلام است و «حکم» [به کسر حاء و فتح کاف] به معنی حکمتها و دانشهاست و به یقین ابواب حکمت و دانش نزد اهل بیت علیهم السلام است، همان گونه که پیامبر صلّی الله علیه وآله وسلّم آنها را قرین قرآن مجید قرار داد و در حدیث معروف و مشهور ثقلین فرمود: «إِنِّی تَارِک فِیکمُ الثَّقَلَینِ کتَابَ اللَّهِ وَعِتْرَتِی ...؛ من در میان شما دو یادگار گرانبها میگذارم: قرآن و خاندانم ...».[19]
سخن آخر: (سرنوشت منحرفان از ولایت)
امام علیه السلام در بخشی از خطبه 151 نهج البلاغه به افرادی اشاره میکند، که بعد از رسول خدا صلّی الله علیه وآله وسلّم به قهقرا برگشتند و رشتههای ایمان را گسستند، از دوستان خدا بریدند و به دشمنان پیوستند، بنای ولایت را از اساس برداشتند و به جایی که کانون خطا بود، منتقل ساختند.[20]
آن حضرت به دوران بعد از پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله وسلّم اشاره کرده و ترسیم دقیق و گویایی از آن را ارائه میدهد، پردهها را کنار میزند و واقعیتها را روشن میسازد، میفرماید: «حَتَّی إِذَا قَبَضَ اللَّهُ رَسُولَهُ صلّی اللَّهُ عَلَیهِ وَآلِهِ، رَجَعَ قَوْمٌ عَلَی الْأَعْقَابِ، وَغَالَتْهُمُ السُّبُلُ، وَاتَّکلُوا عَلَی الْوَلَائِجِ، وَوَصَلُوا غَیرَ الرَّحِمِ، وَهَجَرُوا السَّبَبَ الَّذِی أُمِرُوا بِمَوَدَّتِهِ؛ این وضع [قیام صالحان به پیشوایی پیغمبر اکرم صلّی الله علیه وآله وسلّم] همچنان ادامه داشت تا خداوند پیامبرش را برگرفت [و به سوی خویش فراخواند] در آن هنگام گروهی به قهقرا برگشتند و اختلاف و پراکندگی آنها را هلاک ساخت، تکیه بر غیر خدا کردند و با غیر خویشاوندان [و اهل بیت پیامبر صلّی الله علیه وآله وسلّم] پیوند برقرار ساختند، و از وسیله ای که مأمور به مودّت آن بودند، دوری گزیدند».[21]
سپس امام علیه السلام پرده را بالاتر زده و با صراحت بیشتری در مسئله خلافت و تغییر اساس آن، سخن میگویند؛ میفرماید: «وَنَقَلُوا الْبِنَاءَ عَنْ رَصِّ أَسَاسِهِ، فَبَنَوْهُ فِی غَیرِ مَوْضِعِه؛ آنها بنا[ی خلافت و ولایت] را از اساس و محل اصلّی آن برداشته، در غیر جایگاهش نصب کردند».[22]
با اینکه پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله وسلّم بارها گاه با صراحت و گاه با کنایه، جانشین خود را تعیین کرده بود و فرموده بود بعد از من دست از دامان «قرآن و عترتم» برندارید، ولی با نهایت تأسف این بنای محکم را ویران کردند و در جایی دیگر بناهای لرزانی ساختند.
سرانجام امام علیه السلام در قسمتهای پایانی این خطبه به اوصاف گروهی که عامل اصلّی این تغییر و دگرگونی بوده، پرداخته چنین میفرماید: «مَعَادِنُ کلِّ خَطِیئَةٍ، وَأَبْوَابُ کلِّ ضَارِبٍ فِی غَمْرَةٍ. قَدْ مَارُوا فِی الْحَیرَةِ، وَذَهَلُوا فِی السَّکرَةِ عَلَی سُنَّةٍ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ: مِنْ مُنْقَطِعٍ إِلَی الدُّنْیا رَاکنٍ، أَوْ مُفَارِقٍ لِلدِّینِ مُبَاین؛ آنها معدن تمام خطاها، و درهای هرگونه گمراهی بودند، در حیرت و سرگردانی غوطهور شدند و در مستی و غرور از حق بیگانه گشتند و بر روش آل فرعون حرکت کردند، گروهی به دنیا پرداختند و بر آن تکیه نمودند و گروهی از دین خدا، جدا گشتند».
بیشک خطبه 151 نهج البلاغه در زمره قویترین خطبههایی است که از مسئله ولایت اهل بیت علیهم السلام دفاع میکند، هر چند بعضی از شارحان «نهج البلاغه» به سادگی از کنار آن گذشتهاند!
امام علیه السلام صریحاً در این خطبه بیان میکند که بعد از رحلت رسول خدا صلّی الله علیه وآله وسلّم یک حرکت ارتجاعی به وجود آمد و اساس آن جدا کردن ولایت از اهل بیت علیهم السلام و پشت کردن به توصیههای مؤکد پیامبر صلّی الله علیه وآله وسلّم در این زمینه بود، که خوشبینانهترین قضاوت، این است که آنها «اجتهاد در مقابل نص» کردند و انجام وصایای پیامبر صلّی الله علیه وآله وسلّم را به مصلحت مسلمین ندانستند.
ولی، به هر حال آتشبیاران این معرکه، مهرههای شناخته شده عصر جاهلیت و دشمنان قسمخورده ای هم چون «ابو سفیان» و دار و دسته او بودند که به تدریج در خلافت اسلامی نفوذ کردند، در آغاز پشت صحنه بودند و سرانجام روی صحنه آمدند و همه چیز را در اختیار خود گرفتند، و فجایعی به بار آوردند که در تاریخ بشریت بیسابقه یا کمسابقه بود.
اما آن حضرت در خطبه 151 خط سیر آنها را دقیقا ترسیم میکند و سرانجام کارشان را بیان میفرماید.
جالب اینکه: «ابن ابی الحدید» که تعصّب خاصی در مسئله خلافت بعد از پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله وسلّم و خلفای نخستین دارد، با صراحت اعتراف میکند که نظر امام علیه السلام در این خطبه، به مسئله خلافت و ولایت است. منتها با تکلّف زیاد سعی دارد آن را مخصوص زمان «بنی امیه» بداند و جمله «حَتَّی إِذَا قَبَضَ اللَّهُ رَسُولَهُ صلّی اللَّهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ» را از «رَجَعَ قَوْمٌ عَلَی الْأَعْقَابِ» جدا سازد و به چهل سال بعد از آن پرتاب کند![23] توجیهی که سستی آن بر هر کس نمایان است؛ چرا که ظاهر یا صریح کلام امام علیه السلام این است که حرکت به قهقرا بعد از پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله وسلّم بلافاصله شروع شد، و تاریخ هم نشان میدهد که جنایات «بنی امیه» ریشههایی در عصر خلفا داشت.
خداوند! ما را بر ولایت اهل بیت علیهم السلام پایدار بدار! و با ولایت آنها محشور بگردان! و ما را از رهروان راستین راه آنها قرار ده![24]
پژوهش؛ تهیه و تنظیم؛ معاونت تحریریه خبر پایگاه اطلاع رسانی
دفتر حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی makarem.ir
منبع:
پیام امام امیر المومنین علیه السلام
[1] برگزیده پیام قرآن، ج۳، ص۳۲۴.
[2] عاشورا ريشهها، انگيزهها، رويدادها، پيامدها، ص247.
[3] همان، ص۲۴۲.
[4] پیام قرآن، ج۱۰، ص۱۹.
[5] ترجمه گويا و شرح فشرده اى بر نهج البلاغه، متن و ترجمه (ج1)، ص401.
[6] پیام قرآن، ج۱۰، ص۱۸.
[7] ر.ک: تفسير پيام قرآن، ج7، ص254؛ تفسير نمونه، ج25، ص142، ذيل آيه 26 از سوره جن.
[8] پيام امام امير المومنين عليه السلام، ج1، ص299.
[9] نهج البلاغه، خطبۀ 2.
[10] همان.
[11] پيام امام امير المومنين عليه السلام، ج1، ص310.
[12] حديث ثقلين از احاديث بسيار مهمّى است كه در موضوع ولايت و امامت، بى نظير، از نظر دلالت بسيار قوى و روشن و از نظر سند روايت متواتر است كه در منابع عامّه و خاصّه [سنّى و شيعه] به صورت گسترده مطرح شده است. (آيات ولايت در قرآن، ص117).
[13] سوره احزاب، آيه 33.
[14] پيام امام امير المومنين عليه السلام، ج4، ص315.
[15] كافي (ط - الإسلامية)، ج8 ، ص343، ح541.
[16] پيام امام امير المومنين عليه السلام، ج5، ص613.
[17] همان، ج6، ص89.
[18] بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج36، ص311، ح152.
[19] همان، ج2، ص226،ح3؛ (پيام امام امير المومنين عليه السلام، ج5، ص200).
[20] پيام امام امير المومنين عليه السلام، ج5، ص720.
[21] نهج البلاغه، خطبۀ 151.
[22] همان.
[23] ر.ک: شرح ابن ابی الحدید (ط - قم)، ج9، ص134.
[24] پيام امام امير المومنين عليه السلام، ج5، ص739.








